تبليغاتX
داستان و دست نوشته ها
عقل در وجود ما قدرت حیرت آوری دارد پس بهتر است که فکر را حاکم وجود خود سازیم.
افلاطون می گه: " اگه با دلت چيزی يا کسی رو دوست داری زياد جدی نگيرش، چون ارزشی نداره، چون کار دل دوست داشتنه، مثل کار چشم که ديدنه، اما اگه يه روز با عقلت کسی رو دوست داشتی، اگه عقلت عاشق شد، بدون که داری چيزی رو تجربه می کنی که اسمش عشق واقعیه
+ نوشته شده در  86/09/19ساعت 13:43  توسط حسین  | 

به قدري اين حادثه زنده است كه از ميان تاريكي‌هاي حافظه‌ام روشن و پرفروغ مثل روز مي‌درخشد. گوئي دو ساعت پيش اتفاق افتاده، هنوز در خانة اول حافظه‌ام باقي است.
تا آن روزها كه كلاس هشتم بودم خيال مي‌كردم عينك مثل تعليمي و كراوات يك چيز فرنگي‌مأبي است كه مردان متمدن براي قشنگي به چشم مي‌گذارند. دائي جان ميرزا غلامرضا ـ كه خيلي به خودش ور مي‌رفت و شلوار پاچه تنگ مي‌پوشيد و كراوات از پاريس وارد مي‌كرد و در تجدد افراط داشت، به طوري كه از مردم شهرمان لقب مسيو گرفت ـ اولين مرد عينكي بود كه ديده بودم. علاقه دائي جان به واكس كفش و كارد و چنگال و كارهاي ديگر فرنگي مآبان مرا در فكرم تقويت كرد. گفتم هست و نيست، عينك يك چيز متجددانه است كه براي قشنگي به چشم مي‌گذارند.
اين مطلب را داشته باشيد و حالا سري به مدرسه‌اي كه در آن تحصيل مي‌كردم بزنيم. قد بنده به نسبت سنم هميشه دراز بود. ننه ـ خدا حفظش كند ـ هر وقت براي من و برادرم لباس مي‌خريد ناله‌اش بلند بود.
متلكي مي‌گفت كه دو برادري مثل علم يزيد مي‌مانيد. دراز دراز، مي‌خواهيد برويد آسمان شوربا بياوريد! در مقابل اين قد دراز چشمم سو نداشت و درست نمي‌ديد. بي‌آنكه بدانم چشمم ضعيف و كم‌سوست. چون تابلو سياه را نمي‌ديدم، بي‌اراده در همه كلاس‌ها به طرف نيمكت رديف اول مي‌رفتم. همه شما مدرسه رفته‌ايد و مي‌دانيد كه نيمكت اول مال بچه‌هاي كوتاه قدست. اين دعوا در كلاس بود. هميشه با بچه‌هاي كوتوله دست به يقه بودم. اما چون كمي جوهر شرارت داشتم، طفلك‌ها همكلاسان كوتاه قد و همدرسان خپل از ترس كشمكش و لوطي بازي‌هاي خارج از كلاس تسليم مي‌شدند. اما كار بدينجا پايان نمي‌گرفت. يك روز معلم خودخواه لوسي‌ دم در مدرسه يك كشيده جانانه به گوشم نواخت كه صدايش تا وسط حياط مدرسه پيچيد و به گوش بچه‌ها رسيد. همين‌طور كه گوشم را گرفته بودم و از شدت درد برق از چشمم پريده بود، آقا معلم دو سه فحش چارواداري به من داد و گفت:
«چشت كوره؟ حالا ديگر پسر اتول خان رشتي شدي؟ آدمو تو كوچه مي‌بيني و سلام نمي‌كني!؟»
معلوم شد ديروز آقا معلم از آن طرف كوچه رد مي‌شده، من او را نديده‌ام و سلام نكرده‌ام. ايشان عم عملم را حمل بر تكبر و گردنكشي كرده، اكنون انتقام گرفته مرا ادب كرده است.
در خانه هم بي‌دشت نبودم. غالباً پاي سفره ناهار يا شام كه بلند مي‌شدم چشمم نمي‌ديد، پايم به ليوان آب‌خوري يا بشقاب يا كوزة آب مي‌خورد. يا آب مي‌ريخت يا ظرف مي‌شكست. آن وقت بي‌آنكه بدانند و بفهمند كه من نيمه كورم و نمي‌بينم خشمگين مي‌شدند. پدرم بد و بيراه مي‌گفت. مادرم شماتتم مي‌كرد، مي‌گفت: به شتر افسارگسيخته مي‌ماني. شلخته و هردم‌بيل و هپل و هپو هستي، جلو پايت را نگاه نمي‌كني. شايد چاه جلوت بود و در آن بيفتي.
بدبختانه خودم هم نمي‌دانستم كه نيمه كورم. خيال مي‌كردم همه مردم همين قدر مي‌بينند!
لذا فحش‌ها را قبول داشتم. در دلم خودم را سرزنش مي‌كردم كه با احتياط حركت كن! اين چه وضعي است؟ دائماً يك چيزي به پايت مي‌خورد و رسوائي راه مي‌افتد. اتفاق‌هاي ديگر هم افتاد. در فوتبال ابداً و اصلاً پيشرفت نداشتم. مثل بقيه بچه‌ها پايم را بلند مي‌كردم، نشانه مي‌رفتم كه به توپ بزنم، اما پايم به توپ نمي‌خورد، بور مي‌شدم. بچه‌ها مي‌خنديدند. من به رگ غيرتم برمي‌خورد. دردناك‌ترين صحنه‌ها يك شب نمايش پيش آمد.
يك كسي شبيه لوطي غلامحسين شعبده‌باز به شيراز آمده بود. گروه گروه مردان و زنان و بچه‌ها براي ديدن چشم‌بندي‌هاي او به نمايش مي‌رفتند. سالن مدرسه شاپور محل نمايش بود. يك بليط مجاني ناظم مدرسه به من داد. هر شاگرد اول و دومي يك بليط مجاني داشت. من از ذوق بليط در پوستم نمي‌گنجيدم. شب راه افتادم و رفتم. جايم آخرسالن بود. چشم را به سن دوختم، خوب باريك‌بين شدم، يارو وارد سن‌ شد، شامورتي را در آورد، بازي را شروع كرد. همة اطرافيان من مسحور بازي‌هاي او بودند. گاهي حيرت داشتند، گاهي مي‌خنديدند و دست مي‌زدند ـ اما من هر چه چشمم را تنگ‌تر مي‌كردم و به خودم فشار مي‌آوردم درست نمي‌ديدم. اشباحي به چشمم مي‌خورد. اما تشخيص نمي‌دادم كه چيست و كيست و چه مي‌كند. رنجور و وامانده دنباله‌رو شده بودم. از پهلو دستيم مي‌پرسيدم : چه مي‌كند؟ يا جوابم نمي‌داد يا مي‌گفت مگر كوري نمي‌بيني. آن شب من احساس كردم كه مثل بچه‌هاي ديگر نيستم. اما باز نفهميدم چه مرگي در جانم است. فقط حس كردم كه نقصي دارم و از اين احساس، غم و اندوه سختي وجودم را گرفت.
بدبختانه يك بار هم كسي به دردم نرسيد. تمام غفلت‌هايم را كه ناشي از نابينائي بود حمل بر بي‌استعدادي و مهملي و ولنگاريم مي‌كردند. خودم هم با آنها شريك مي‌شدم.
* * *
با آنكه چندين سال بود كه شهرنشين بوديم، خانه ما شكل دهاتيش را حفظ كرده بود. همان‌طور كه در بندر يك مرتبه ده دوازده نفر از صحرا مي‌آمدند و با اسب و استر و الاغ به عنوان مهماني لنگر مي‌انداختند و چندين روز در خانه ما مي‌ماندند، در شيراز هم اين كار را تكرار مي‌كردند. پدرم از بام افتاده بود، ولي دست از عادتش برنمي‌داشت. با آنكه خانه و اثاث به گرو و همه به سمساري رفته بود، مهمانداري ما پايان نداشت. هر بي‌صاحب مانده‌اي كه از جنوب راه مي‌افتاد، سري به خانه ما مي‌زد. خداش بيامرزد، پدرم دريا دل بود. در لاتي كار شاهان را مي‌كرد، ساعتش را مي‌فروخت و مهمانش را پذيرائي مي‌كرد. يكي از اين مهمانان يك پيرزن كازروني بود. كارش نوحه‌سرائي براي زنان بود. روضه مي‌خواند. در عيد عمر تصنيف‌هاي بندتنباني مي‌خواند، خيلي حراف و فضول بود. اتفاقاً شيرين زبان و نقال هم بود. ما بچه‌ها خيلي او را دوست مي‌داشتيم. وقتي مي‌آمد كيف ما به راه بود. شب‌ها قصه مي‌گفت.
گاهي هم تصنيف مي‌خواند و همه در خانه كف مي‌زدند. چون با كسي رودرباسي نداشت، رك و راست هم بود و عيناً عيب ديگران را پيش چشمشان مي‌گفت، ننه خيلي او را دوست مي‌داشت.
اولاً هر دو كازروني بودند و كازرونيان سخت براي هم تعصب دارند.
ثانياً طرفدار مادرم بود و به خاطر او هميشه پدرم را با خشونت سرزنش مي‌كرد كه چرا دو زن دارد و بعد از مادرم زن ديگري گرفته است؛ خلاصه مهمان عزيزي بود. البته زادالمعاد و كتاب دعا و كتاب جودي و هر چه ازين كتب تغزيه و مرثيه بود همراه داشت. همة اين كتاب‌ها را در يك بقچه مي‌پيچيد. يك عينك هم داشت، از آن عينك‌هاي بادامي شكل قديم. البته عينك كهنه بود. به قدري كهنه بود كه فرامش شكسته بود. اما پيرزن كذا به جاي دسته فرام يك تكه سيم سمت راستش چسبانده بود و يك نخ قند را مي‌كشيد و چند دور، دور گوش چپش مي‌پيچيد.
من قلا كردم و روزي كه پيرزن نبود رفتم سر بقچه‌اش. اولاً كتاب‌هايش را به هم ريختم. بعد براي مسخره، از روي بدجنسي و شرارت عينك موصوف را از جعبه‌اش درآوردم. آن را به چشمم گذاشتم كه بروم و با اين ريخت مضحك سر به سر خواهرم بگذارم و دهن‌كجي كنم.
آه هرگز فراموش نمي‌كنم!
براي من لحظه عجيب و عظيمي بود! همينكه عينك به چشم من رسيد ناگهان دنيا برايم تغيير كرد. همه چيز برايم عوض شد.
يادم مي‌آيد كه بعدازظهر يك روز پائيز بود.
آفتاب رنگ رفته و زردي طالع بود. برگ درختان مثل سربازان تير خورده تك تك مي‌افتادند. من كه تا آن روز از درخت‌ها جز انبوهي برگ در هم رفته چيزي نمي‌ديدم، ناگهان برگ‌ها را جدا جدا ديدم. من كه ديوار مقابل اطاقمان را يك دست و صاف مي‌ديدم و آجرها مخلوط و با هم به چشمم مي‌خورد، در قرمزي آفتاب آجرها را تك تك ديدم و فاصلة آنها را تشخيص دادم. نمي‌دانيد چه لذتي يافتم. مثل آن بود كه دنيا را به من داده‌اند.
هرگز آن دقيقه و آن لذت تكرار نشد. هيچ چيز جاي آن دقايق را براي من نگرفت. آن قدر خوشحال شدم كه بي‌خودي چندين بار خودم را چلاندم. ذوق‌زده بشكن مي‌زدم و مي‌پريدم. احساس مي‌كردم كه تازه متولد شده‌ام و دنيا برايم معناي جديدي دارد. از بسكه خوشحال بودم صدا در گلويم مي‌ماند.
عينك را درآوردم، دوباره دنياي تيره به چشمم آمد. اما اين بار مطمئن و خوشحال بودم.
آن را بستم و در جلدش گذاشتم. به ننه هيچ نگفتم. فكر كردم اگر يك كلمه بگويم عينك را از من خواهد گرفت و چند ني قليان به سر و گردنم خواهد زد. مي‌دانستم پيرزن تا چند روز ديگر به خانة ما برنمي‌گردد. قوطي حلبي عينك را در جيب گذاشتم و مست و ملنگ، سرخوش از ديدار دنياي جديد به مدرسه رفتم.
بعد از ظهر بود. كلاس ما در ارسي قشنگي جا داشت. خانه مدرسه از ساختمان‌هاي اعياني قديم بود. يك نارنجستان بود. اطاق‌هاي آن بيشتر آئينه‌كاري داشت. كلاس مااز بهترين اطاق‌هاي خانه بود. پنجره نداشت. مثل ارسي‌هاي قديم درك داشت، پر از شيشه‌هاي رنگارنگ. آفتاب عصر به اين كلاس مي‌تابيد. چهره معصوم همكلاسي‌ها مثل نگين‌هاي خوشگل و شفاف يك انگشتر پربها به اين ترتيب به چشم مي‌خورد.
درس ساعت اول تجزيه و تركيب عربي بود. معلم عربي پيرمرد شوخ و نكته‌گوئي بود كه نزديك به يك قرن از عمرش مي‌گذشت. همه همسالان من كه در شيراز تحصيل كرده‌اند او را مي‌شناسند. من كه ديگر به چشمم اطمينان داشتم، براي نشستن بر نيمكت اول كوشش نكردم. رفتم و در رديف آخر نشستم. مي‌خواستم چشمم را با عينك امتحان كنم.
مدرسه ما بچه اعيان‌ها در محلة لات‌ها جا داشت؛ لذا دورة متوسطه‌اش شاگرد زيادي نداشت.
مثل حاصل سن زده سال‌ به سال شاگردانش در مي‌رفتند و تهيه نان سنگك را بر خواندن تاريخ و ادبيات رجحان مي‌دادند. در حقيقت زندگي آنان را به ترك مدرسه وادار مي‌كرد. كلاس ما شاگرد زيادي نداشت، همه شاگردان اگر حاضر بودند تا رديف ششم كلاس مي‌نشستند. در حالي كه كلاس، ده رديف نيمكت داشت و من براي امتحان چشم مسلح رديف دهم را انتخاب كرده بودم. اين كار با مختصرسابقه شرارتي كه داشتم اول وقت كلاس سوءظن پيرمرد معلم را تحريك كرد. ديدم چپ چپ من به نگاه مي‌كند.
پيش خودش خيال كرد چه شده كه اين شاگرد شيطان بر خلاف هميشه ته كلاس نشسته است. نكند كاسه‌اي زير نيم كاسه باشد.
بچه‌ها هم كم و بيش تعجب كردند.
خاصه آنكه به حال من آشنا بودند. مي‌دانستند كه براي رديف اول سال‌ها جنجال كرده‌ام. با اينهمه درس شروع شد. معلم عبارتي عربي را بر تخته سياه نوشت و بعد جدولي خط‌كشي كرد. يك كلمه عربي را در ستون اول جدول نوشت و در مقابل آن كلمه را تجزيه كرد. در چنين حالي موقع را مغتنم شمردم. دست بردم و جعبه را درآوردم.
با دقت عينك را از جعبه بيرون آوردم و آن را به چشم گذاشتم. دسته سيمي را به پشت گوش راست گذاشتم. نخ قند را به گوش چپ بردم و چند دور تاب دادم و بستم.
درين حال وضع من تماشائي بود. قيافه يغورم، صورت درشتم، بيني گردن‌كش و دراز و عقابيم، هيچكدام با عينك بادامي شيشه كوچك جور نبود. تازه اينها به كنار، دسته‌هاي عينك، سيم و نخ قوز بالا قوز بود و هر پدر مرده مصيبت ديده‌اي را مي‌خنداند، چه رسد به شاگردان مدرسه‌اي كه بيخود و بي‌جهت از ترك ديوار هم خنده‌شان مي‌گرفت.
خدا روز بد نياورد. سطر اول را كه معلم بزرگوار نوشت، رويش را برگرداند كه كلاس را ببيند و درك شاگردان را از قيافه‌ها تشخيص دهد، ناگهان نگاهش به من افتاد.
حيرت‌زده كچ را انداخت و قريب به يك دقيقه بروبر چشم به عينك و قيافه من دوخت.
من متوجه موضوع نبودم. چنان غرق لذت بودم كه سر از پا نمي‌شناختم. من كه در رديف اول با هزاران فشار و زحمت نوشته روي تخته را مي‌خواندم، اكنون در رديف دهم آن را مثل بلبل مي‌خواندم.
مسحور كار خود بودم. ابداً توجيهي به ماجراي شروع شده نداشتم. بي‌توجهي من و اينكه با نگاه‌ها هيچ اضطرابي نشان ندادم، معلم را در ظن خود تقويت كرد. يقين شد كه من بازي جديدي درآورده‌ام كه او را دست بيندازم و مسخره كنم!.
ناگهان چون پلنگي خشمناك راه افتاد. اتفاقاً اين آقاي معلم لهجه غليظ شيرازي داشت و اصرار داشت كه خيلي خيلي عاميانه صحبت كند. همين‌طور كه پيش مي‌آمد با لهجه خاصش گفت:
«به به! نره خر! مثل قوال‌ها صورتك زدي؟ مگه اينجا دسته هفت صندوقي آوردن؟»
تا وقتي كه معلم سخن نگفته بود، كلاس آرام بود و بچه‌ها به تخته سياه چشم دوخته بودند، وقتي آقا معلم به من تعرض كرد، شاگردان كلاس رو برگردانيدند كه از واقعه خبر شوند. همينكه شاگردان به عقب نگريستند و عينك مرا با توصيفي كه از آن شد ديدند، يك مرتبه گوئي زلزله آمد و كوه شكست.
صداي مهيب خنده آنان كلاس و مدرسه را تكان داد. هروهر تمام شاگردان به قهقهه افتادند، اين كار بيشتر معلم را عصباني كرد. براي او توهم شد كه همه بازيها را براي مسخره كردنش راه انداخته‌ام000 خنده بچه‌ها و حمله آقا معلم مرا به خود آورد. احساس كردم كه خطري پيش آمده، خواستم به فوريت عينك را بردارم. تا دست به عينك بردم فرياد معلم بلند شد:
«دستش نزن، بگذار همين طور ترا با صورتك پيش مدير ببرم. بچه تو بايد سپوري كني. ترا چه به مدرسه و كتاب و درس خواندن؟ برو بچه رو بام حمام قاپ بريز!»
حالا كلاس سخت در خنده فرو رفته، من بدبخت هم دست و پايم را گم كرده‌ام. گنگ شده‌ام. نمي‌دانم چه بگويم. مات و مبهوت عينك كذا به چشمم است و خيره خيره معلم را نگاه مي‌كنم. اين بار سخت از جا در رفت و درست آمد كنار نيمكت من. يك دستش پشت كتش بود، يك دستش هم آماده كشيدن زدن. در چنين حالي خطاب كرد: «پاشو برو گمشو! يا الله! پاشو برو گمشو!» من بدبخت هم بلند شدم. عينك همان‌طور به چشمم بود و كلاس هم غرق خنده بود. كمي خودم را دزديدم كه اگر كشيده را بزند به من نخورد، يا لااقل به صورتم نخورد. فرز و چابك جلو آقا معلم در رفتم كه ناگهان كشيده به صورتم خورد و سيم عينك شكست و عينك آويزان و منظره مضحك شد. همينكه خواستم عينك را جمع و جور كنم دو تا اردنگي محكم به پشتم خورد. مجال آخ گفتن نداشتم، پريدم و از كلاس بيرون جستم.
* * *
آقاي مدير و آقاي ناظم و آقاي معلم عربي كميسيون كردند و بعد از چانه زدن بسيار تصميم به اخراجم گرفتند. وقتي خواستند تصميم را به من ابلاغ كنند، ماجراي نيمه كوري خود را برايشان گفتم. اول باور نكردند، اما آنقدر گفته‌ام صادقانه بود كه در سنگ هم اثر مي‌كرد.
وقتي مطمئن شدند كه من نيمه كورم، از تقصيرم گذشتند و چون آقا معلم عربي نخود هر آش و متخصص هر فن بود، با همان لهجه گفت:
«بچه مي‌خواستي زودتر بگي. جونت بالا بياد، اول مي‌گفتي. حالا فردا وقتي مدرسه تعطيل شد، بيا شاه‌چراغ دم دكون ميرسليمون عينك‌ساز!» فردا پس از يك عمر رنج و بدبختي و پس از خفت ديروز، وقتي كه مدرسه تعطيل شد،‌ رفتم در صحن شاه چراغ دم دكان ميرزا سليمان عينك‌ساز. آقاي معلم عربي هم آمد، يكي يكي عينكها را از ميرزا سليمان گرفت و به چشم من گذاشت و گفت نگاه كن به ساعت شاه چراغ ببين عقربه كوچك را مي‌بيني يا نه؟. بنده هم يكي يكي عينك‌ها را امتحان كردم، بالاخره يك عينك به چشمم خورد و با آن عقربه كوچك را ديدم.
پانزده قران دادم و آن را از ميرزا سليمان خريدم و به چشم گذاشتم و عينكي شدم.

+ نوشته شده در  86/09/19ساعت 13:28  توسط حسین  | 

در تصاوير حكاكي شده بر سنگهاي تخت جمشيد هيچكس عصباني نيست. هيچكس سوار بر اسب نيست. هيچكس را در حال تعظيم نميبينيد. هيچكس سر افكنده و شكست خورده نيست .هيچ قومي بر قوم ديگر برتر نيست و هيچ تصوير خشني در آن وجود ندارد . از افتخارهاي ايرانيان اين است كه هيچگاه برده داري در ايران مرسوم نبوده است در بين صدها پيكره تراشيده شده بر سنگهاي تخت جمشيد حتي يك تصوير برهنه و عريان وجود ندارد

+ نوشته شده در  86/05/12ساعت 0:7  توسط حسین  | 

هر کی یه سازی میزنه . یکی میگه : زن چیه ؟! یکی دیگه میگه : زن بلاس !

اما یکی از این نزدیکترا میگه : اگه من پول داشتم حتما یه زن میگرفتم . انگاری میخواد از بقالی جنس بخره !

یکی از این هم کلاسیهام که خیلی باحاله میگفتش : چیزی که زیاده زن خوشگل موشگل ! راستشو بخوای تا چند وقت پیش نمیفهمیدم چی میگه .

یه سری هم میگن زن خوب و بد داره . انگاری مثل میدون ترباره که هر چی رو خواستن جدا کنن .

اما اگه زنارو به خوب و بدم تقسیم کنیم بازم کلی سوال پیش میاد . مثلا زن خوب چه جور زنیه ؟

یکی میگفتش : زنی که به حرف شوهرش گوش کنه . فکر کنم نوکر تشبیه خوبی باشه

یکی دیگه میگفت : باید الگوی حضرت زهرا باشه . یکی نیست بگه آخه مرد مومن مگه تو تا حالا حضرت زهرا رو دیدی که این همه اراجیف و بلقور میکنی .

اما اگه بخوایم از همه این چرت و پرتا بگذریم و در مورد آدم خوبه صحبت کنیم بازم کلی مشگل پیش میاد .

مثلا اگه طرف درس بخونه ، جزء خوباس ولی شاید هیچ وقت نبینیش .

اگه برات زرت و زرت توله بیاره دیگه بیشتر وقتش درگیر بچه هاشه و تو هم درگیر کار بیشتر .

اگر نیاره ، شاید جزء آدم خوبا حسابش نکنی .

اگه حرف شوهرش رو گوش کنه ممکنه کسل کننده بشه

اگر به گفته یکی از این مردا ، الگویی از حضرت زهرا باشه ، باید قید شام و ناهار و بزنی و با نون خشک و خرما شیکمتو پر کنی و همینطور مراقب باشی که به گفته اسلام رفتار کنی و اگر نه از دید اون یه کافری و حکم کافر بودنو ، تو بهتر از من میدونی

و اما از دید سقراط :

براي ازدواج کردن لحظه‌اي درنگ نکنيد. اگر زن خوبي نصيبتان شود، خوشبخت مي‌گرديد و اگر زن بدي گيرتان آمد [مثل من] فيلسوف مي‌شويد.

+ نوشته شده در  85/05/24ساعت 14:11  توسط حسین  | 

زنی ، در جلوی آینه با لبخندی بر لب خودنمایی میکند . بنظر میاید ، حامل خبر خوشیست .

صدای اف اف به گوش میرسد .

زن هول میشود . خود را مرتب میکند و به سمت اف اف میرود

-          کیه ؟

-          منم ، واکن

مرد وارد میشود . زن به استقبال وی میرود

-          خسته نباشی

-          سلامت باشی

-          برو بشین برات چایی بیارم

مرد قدری شک میکند .

-          ببینم زن ، دوباره چه خبره مهربون شدی ؟

زن لبخندی میزند

-          برو بشین تا برات تعریف کنم

زن به سمت آشپزخانه میرود . چای را میریزد و به سمت همسرش بر میگردد

-          چه خبره امروز خوشگل مشگل کردی ؟

زن لبخندی میزند

-          اگه گفتی امروز کجا بودم ؟

-          کجا ؟

-          اگه گفتی ؟

-          من چه میدونم چه گوری بودی ، زود باش بگو ، میخوام بخوابم

زن کنف میشود . اما به خود روحیه میدهد

-          آزمایشگاه

-          چی شنفتم ؟ واسه چی ؟

زن قدری میترسد . با حالتی وحشت زده میگوید

-          اگه بدونی خیلی خوشحال میشی

-          زود باش ، تفره نرو

زن برای القای شادی به مرد لبخندی میزند

-          ما بچه دار شدیم

-          توله سگ ، گفتم چرا رفتی آزمایشگاه ؟

-          خوب میخواستم بدونم دیگه

از مرد خشم فوران میکند . 

-          حروم زاده فکر کردی من خاجم یا نازا ؟

در همان حین به جان همسرش میافتد . زن فریاد میزند . آخه چرا ، چرا ؟

-          پدر سگ مگه ما همین پریشب با هم نبودیم .

-          خوب باید مطمئن میشدم

مرد دیگر از کنترل خارج میشود . مشت و لگدش را نثار وی میکند

دیگر از آن زن زیبا روی ، چیزی باقی نمانده . زن فریاد میزند

-          گه خوردم

-          چرا اشتباه میکنی که بعد بخوای معظرت بخوای ، من چند بار گفتم حرفای این لاله رو گوش نکن ، ها ؟

-          ببخشید . ببخشید

قول میدی آدم بشی ؟

بغض گلوی زن را گرفته  

-          باشه

مرد برای تثبیت قدرتش با خشم میگوید

-          باشه یا چشم ؟

زن بغضش میشکند . شروع به گریه میکند .

-          چشم چشم چشم

-          من چند بار بهت گفتم این لاله و شوهرش ، شهری ان ، تو رو خراب میکنن ، دیدی به حرف من رسیدی ؟ نه ؟

-          بله ، هرچی شما بگی .

مرد وی را گوشه ای پرتاب میکند . دستی به چایی میکشد . دوباره خشم میکند

-          برام چایی سرد آوردی ؟

-          اولش داغ بود

-          رو حرف من حرف میزنی ؟

زن را دوباره وحشت بر میدارد

-          ببخشید هرچی شما بگی . الان عوض میکنم

مرد لبخندی میزند

زن به سختی ، با دست و پای سیاه ، کبود و نیمه برهنه ، بر پای میایستد . چای سرد شده را بر میدارد و به سمت آشپزخانه میرود .

مرد فریاد میزند

-          کمرنگ باشه

زن چای را میاورد . مرد به چای نگاهی میاندازد .

-          بد نیست ، داری کم کم یاد میگیرد

زن قصد رفتن دارد . مرد مانع میشود

-          کجا ؟

زن هنوز در حال گریستن است

-          میرم بخوابم

-          حالا نمیخواد ، بیا بشین اینجا ببینم

زن از روی اجبار مینشیند .

مرد ادامه میدهد

-          خوب پسره یا دختر

-          نمیدونم

-          چرا ؟ مگه نرفتی آزمایشگاه ؟

-          آره ولی هنوز معلوم نیست

-          خوب عیب نداره ، میگم اگه پسر بود ، اسمشو بذاریم قدرت ، چطوره ؟

زن لبخندی میزند .  

-          خوبه

مرد هم لبخندی میزند

-          خوب اسم دخترم تو بگو

زن خیلی خوشحال میشود

-          ناتاشا

-           ناتاشا قرتیه . معصومه بهتره

-          چرا معصومه ؟

-          آخه برای معصومه بهتر میشه شوهر پیدا کرد تا این اسمای قرتی .

-          آره ، ولی دوست دارم دخترم مثل ناتاشا تو فیلم خواب و بیدار ، قوی باشه .

-          باشه ، تو میتونی ناتاشا صداش کنی

زن همه ی ماجرا را فراموش کرده و خیلی شاد به نظر میرسد .

-          آقا عبدالله شما خیلی خوبین

عبدالله احساس غرور میکند .

-          اگه قول بدی همیشه به حرفام گوش کنی ، منم دیگه نمیزنمت !

-          قول میدم

 

+ نوشته شده در  85/03/23ساعت 14:21  توسط حسین  | 

 دختر و پسری در دو خانواده از طبقات مختلف جامعه بدنیا میآیند

میریم یک سری به اونا بزنیم

- خانواده دختر

 فرزندشان را در آغوش گرفته ، بالا و پایین میاندازن .  خانواده ی شاد و خوشبختی به نظر میرسن .

نویسنده : "به علت کمبود زمان این خانواده را به حال خودشان میگذاریم و سراغ خانواده ی پسر میرویم :"

اوه ۱ ، ۲ ، ۳ ، ۴ نه ۵ پنج تا بچه . مادر خیلی شاد به نظر نمی رسه. پدر تو خودشه.  اگه از سر و صدای بچه ها بگذریم خانه خیلی فضای کسل کننده ای داره.

نویسنده "این فضا را بگذاریم، چند سالی بریم  جلوتر ( حدود ۲-۳ سال)"

- خانواده دختر

نیمه شبه. پدر و مادر مشغول صحبت کردن با دخترشون هستن.

پدر : بگو قورباغه

دختر : قولباقه

پدر و مادر میخندن.  فرزند که تعریفی برای خنده آنها ندارد در پیروی از آنان میخندد .

نویسنده: "در هر صورت اجازه بدید دیگه بخوابند."

- خانواده پسر

صبحه بچه ها در کوچه مشغول چرای صبحگاهی هستن پسر بچه مشغول شنا کردن در استخری ۲۰-۳۰ سانتی است که از محاسبه طول آن عاجزم اما به نظرم عرضش در حدود ۵۰ سانتی متری میشه و در حالی که ان دماغش آویزونه چندتا مگس را برای صرف صبحانه دعوت میکنه

نویسنده : بنظرم چند سال جلوتر اوضاع بهتر شود !

۳ سال بعد

بچه ها مدرسه ای شدن اول میریم سراغ خانواده دختر که الان برای خودش خانومی شده

- خانواده دختر 

 پدر و مادر پشت درب مدرسه منتظر بازگشت دخترن(از صحنه های رمانتیک صرف نظر شده)

خانواده پسر : پدر از صبح به سرکار رفته. مادر که چهره مریضارو داره مثل همیشه در گوشه ای خوابیده و میگه : خدایا دارم میمیرم و با نگاهی به فرزندان ادامه میدهد : شما که باور نمیکنید وقتی مردم میفهمید  !

بچه که از مادر نا امید شده به تنهایی با چهره ای افسرده و لباسهای کثیف و پوسیده ای که برادراش قبل از او استفاده کردن به مدرسه میره

- برمیگردیم به مدرسه دختره 

 بعد از ۱ ساعت بچه ها تعطیل میشون و به آغوش پدر و مادر برمیگردن در این بین دختر با چهره ای شاد در آغوش پدر و مادر قرار میگیره

پدر : عزیزم مدرسه چطور بود؟

دختر : بابا جون عالی بود

پدر : دخترم امروز روز توهه دوست داری کجا بریم ؟

دختر : هر چی مامی جون بگه

مادر : قربون دخترم برم و پس بوسیدن وی ادامه میدهد ؟نظرت در مورد توچال چیه؟

دختر : عالیه

نویسنده : بر خلاف میل باطنیم باید یک سری هم به خانواده پسر بزنیم تا هیچ تبعیضی قائل نشده باشیم !

- مدرسه پسرانه 

 بچه ها در کنار پدر و مادر خوشحال هستن بچه گریه کنان از مدرسه خارج میشه شاید دلیلش نبود پدر مادر باشه . اما نه در پشت سرش تعدادی از بچه ها نمایان میشن که یکصدا میگن : بچه گدا ...

بچه با آستینش دماغش را تمیز میکنه و با سرعت و گریان به سمت خانه باز میگرده

بچه وارد خانه میشه .

مادر : سلام پسرم اگه گفتی امروز غذا برات چی گذاشتم ؟

پسر که این نوع مهربانی را در مادر کم دیده به یکباره غم هاشو را فراموش میکنه و میگیه : نه مامان جون

مادر : آبگووووشت !

بچه که در طول عمر ۷ ساله اش غذایی لذیذتر از آبگوشت نخورده ، خوشحال میشه و مادر را بغل میکنه

۷ سال بعد

- خانواده دختر 

 مشغول بحث در رابطه با رشته ی مورد علاقه دختر و آینده تحصیلی دخترشون هستن و سپس به این نتیجه میرسن که باید مشکلشون رو با مشاور تحصیلی در میون بذارن

خانواده پسر : پسر بعد مردودی در ۳ سال متوالی از مدرسه اخراج میشه و پدر که برایش تفاوت خاصی نداره اونو به سر کار میفرسته

۲ سال بعد

- خانواده دختر

 دختر با پسران زیادی دوسته و این رابطه سالم برای وی و خانواده اش طبیعی و زیباست و حتی این روابط به روابط خانواده گی هم کشیده شده

- خانواده پسر

نیاز جنسی در پسر اونو از پای در آورده و این پسر با اون پسر ۲ سال گذشته تفاوت های فراوانی کرده .

 نویسنده : با این چهره فرسوده و سیاه و اوضاع مالی بد هرگز هیچ دختری به او نگاه هم نمیکند

۲ سال بعد

- خانواده دختر 

 دختر وارد دانشگاه شده و در رشته خوبی قبول شده است و همراه خانواده به شادی مشغوله

- خانواده پسر 

 پس از اون جریان با دوستایی آشنا شده و بهترین راه برای دوری از نیازش را خمار بودن میدونه

چهار سال بعد

- خانواده دختر 

 فارغ التحصیلی فرزندنشون رو  جشن گرفتن و به پایکوبی مشغولن

- خانواده پسر 

 خانواده پسر دچار از هم گسیخته گی شده و هر کدام در گوشه کناری مشغول گدایی و از این جور کارا هستن

پسر به نقطه ای رسیده که میتوان گفت آخر خط . در آخرین لحظات زندگیش در چهارراهی با دستمال و آب جلوی ماشینی میایستاد و شیشه ماشینی را پاک میکند خیلی جالبه که بگم تو اون ماشین همون دختر هم سنش نشسته. دختر هم پولی رو به اون میده . پسر هم پایان خودش را میبینه و به زندگیش پایان میبخشه .

نویسنده : حال که شخصیت پسر از داستان خط خورده است . سعی میکنم مطلبی کوتاه در مورد دختر بگویم و این نوشته را به پایان برسانم .

دختر ماجرای عشقش با جوانی را برای خانواده تعریف کرده و خانواده از آن جوان استقبال میکنند .

+ نوشته شده در  85/01/22ساعت 18:36  توسط حسین  | 

ساختمانی مجلل خود نمایی مینماید . در این بین یک زوج جوان با چهره هايي نسبتا زيبا از ساختمان خارج میشوند جوانی آن طرف خیابان با چهره ای افسرده و پريشان از سمت راست به چپ در حرکت است در همان حین نگاهی به زوج می اندازد و اشک در چشمانش جمع میشود . زوج جوان پس از سوار شدن در اتومبیل هم جهت با آن جوان راه می افتند. مرد صدای موسیقی را زیاد میکند بنظر داریوش می آید زن دقایقی در خود فرو میرود پس از چند لحظه به خود آمده و ضبط را خاموش میکند مرد : چرا خاموش کردی

زن : این آهنگای غمگین چیه میزاری ، مثلا میخوایم بریم سفر

مرد : خودت یه چیز شاد بذار

زن از بین سی دی ها هایده را پلی میکند و سپس میگوید : "آ" ما همیشه با همیم ؟ 

آ : با این شرایط حتما !

زن : اونجا که میریم همه چیز هست ؟
آ : راستش منم باره اولمه که میرم . اما مطمئن باش از این خراب شده بهتره
زن با امید خاصی چشمانش را روی هم گذاشته و میخوابد
آ  هم در خود فرو میرود
جاده چالوس
زن بیدار شده و میپرسد : پس کی میرسیم ؟
آ : تا میتونی از این منظره ها لذت ببر شاید دیگه نتونی ببینی
زن : مطمئن باش از این بهتراشو میبینیم
آ : از ما گفتن بود
زن با حالتی پشیمان میگوید : میخوای برگردیم ؟
آ با حالتی ناراحت : برای کی ، برای چی ؟
زن : نمیدونم 
آ : ببین " ب" حداقل دیگه هیچ مسئولیتی نسبت هیچ کسی نداریم . دیگه آزاد آزادیم  !!
ب: لااقل یه غذا به ما بده
آ : بذار وقتی رسیدیم
ب : اگه آماده نبود چی ؟
آ : تو جیبام 2-3 تا تخم مرغ گذاشتم . آماده شدنش 2 سوته
ب میگرید
آ با خنده : آب بدنتو الکی حروم نکن لازم میشه
ب : خیلی خری مگه نگفتی که همه منتظرمونن ، مگه نگفتي از اين خراب شده بهتره ؟
آ : گفتم که منم بار اولمه ، ولی خدا کنه بهمون برسن
ِب : من بوغلمون میخوام تو چی میخوای ؟
آ با خنده : تخم مرغ اونم با دست پخت خودم
ب به" آ " حمله میکند و او را میزند
آ ماشین را گوشه ای از خیابان میبرد و می ایستد
ب ، "آ" را در آغوش میگیرد و میگرید ." آ " هم میگرید و برای مرهم گذاشتن بر زخم دل "ب" میگوید: مگه نمیگفتی میخوای بری پیش بابا مامان
ب : میترسم رامون ندن
آ : چرا ؟
ب : شاید ما رو فراموش کرده باشن و پس از مکثی کوتاه میگوید
خیلی دوستت دارم
آ : منم دوستت دارم
آ ماشین را روشن میکند "ب" را میبوسد و در حالی که اشک در چشمانش جمع شده میگوید : به یاد من باش !
ب میگرید
اتومبیل به حرکت در می آید با سرعتی در حدود 100 کیلومتر در ساعت جاده را میپیماید
آ : چشماتو ببند داریم میرسیم
ب چشمانش را در حالی که از آن دریای اشك جاریست میبندد
آ : خداحافظ
ب به خود جرئت میدهد : همیشه در کنارت می مونم

آ لبخندی میزند و پس از لحظاتی کوتاه خود را در آسمان میبیند 

+ نوشته شده در  85/01/15ساعت 18:52  توسط حسین  | 

توی شرکت نسبتآ بزرگی به عنوان منشی استخدام شدم فشار کارکنان به صاحب شرکت که ناتوان در افزایش حقوق کارکنان بود سبب شد فرد دیگری را که روشنفکر و عالم بود جانشین خود کند که می خواست با استخدام افرادی جدید و خبره شرکت را از آن فقر نجات دهد. من هم که بهترین موقعیت شغلی را نسبت به مدرک تحصیلیم به دست آورده بودم فورآ به سمت شرکت رفتم . آقای رحیمی(صاحب شرکت) در روزهای اول همه ی کارکنان را به محوطه ی شرکت میخوند و برای آنها سخنرانی می کرد و آنها را دلگرمی می داد که به زودی حقوق های عقب مانده خود را همراه با پاداش خواهند گرفت. کارکنان خوشحال بودند که از دست رئیس قبلی خود که بسیار خشک و رسمی بود و با آنها با لحن صمیمی صحبت نمیکرد راحت شده و رئیس مهربانی بدست آورده اند . و باشوق کار میکردند رئیس هم از کارکنان بطور میانگین ماهانه 20 هزار تومان به دلیل اوضاع بد مالی تا مدتی محدود کم کرد اما ما ناراحت نبودیم چون میدانستیم او فردی خوش سیرت است و در عوض ما بیشتر از قبل کار میکردیم تا وی را خوشحال گردانیم پس از یک سال اوضاع شرکت رو به بهبودی رفت اما آقای رحیمی به علت بیماری کارهای خود را به معاونین خود واگذار کرد و خود بر شرایط نظارت میکرد کارکنان که فکر میکردند در سال جدید میزان درامدشان افزایش میابد و میتوانند برای خانوادهای خود در سال جدید پوشاک نو تهیه کنند خود را برای سال جدید آماده میکردند اما ناگهان معاوین آقای رحیمی که مثل خود ایشان مهربان بنظر میرسیدند گفتند که شرکت امسال سود قابل توجهی نداشته و پس از عذر خواهی فراوان از ما در حدود 40 هزار تومان عیدی دادند که من با وجود کمی این پول فکر میکردم از هر پولی با برکت تر است و کاملآ رازی بودم (این حرف رو از زبون همه ی کارکنان زدم ) بعد از چند سال تحمل این سختی ها که بیشترمون شغل دومی داشتیم با چشامون میدیدیم که معاونین در حال مال اندوزی و ما هم در حال فقیرتر شدن هستیم تا اینکه یک روزی مثل گندی همیشه اومد اما اینبار با یک تفاوت , هنگامی که معاونین با اتومبیل های مدل بالا و لباسهای اتو کشیده شده آمدند کارکنان یکصدا دست از کارها کشیدند و اما توجهی به اعتصابشان نکردند و سپس پشت بلندگو گفتندهر کسی تا 10 دقیقه دیگه سرکارش نباشه ، اخراج اما کارکنان یک صدا بودند و می خواستند پیروز شوند من هم با انان یکصدا شده بودم سر کارگر که از طرف همه ی کارکنان وکیل بود گفت بریم پیش آقای حسینی ( رئیس پیشین ) و خواهش کنیم که برگرده . همه ی ما به سمت منزل آقای حسینی رفتیم اما دیر شده بود
+ نوشته شده در  85/01/15ساعت 18:33  توسط حسین  | 

 

عقل در وجود ما قدرت حیرت آوری دارد پس بهتر است که فکر را حاکم وجود خود سازیم.