تبليغاتX
داستان و دست نوشته ها
عقل در وجود ما قدرت حیرت آوری دارد پس بهتر است که فکر را حاکم وجود خود سازیم.

زنی ، در جلوی آینه با لبخندی بر لب خودنمایی میکند . بنظر میاید ، حامل خبر خوشیست .

صدای اف اف به گوش میرسد .

زن هول میشود . خود را مرتب میکند و به سمت اف اف میرود

-          کیه ؟

-          منم ، واکن

مرد وارد میشود . زن به استقبال وی میرود

-          خسته نباشی

-          سلامت باشی

-          برو بشین برات چایی بیارم

مرد قدری شک میکند .

-          ببینم زن ، دوباره چه خبره مهربون شدی ؟

زن لبخندی میزند

-          برو بشین تا برات تعریف کنم

زن به سمت آشپزخانه میرود . چای را میریزد و به سمت همسرش بر میگردد

-          چه خبره امروز خوشگل مشگل کردی ؟

زن لبخندی میزند

-          اگه گفتی امروز کجا بودم ؟

-          کجا ؟

-          اگه گفتی ؟

-          من چه میدونم چه گوری بودی ، زود باش بگو ، میخوام بخوابم

زن کنف میشود . اما به خود روحیه میدهد

-          آزمایشگاه

-          چی شنفتم ؟ واسه چی ؟

زن قدری میترسد . با حالتی وحشت زده میگوید

-          اگه بدونی خیلی خوشحال میشی

-          زود باش ، تفره نرو

زن برای القای شادی به مرد لبخندی میزند

-          ما بچه دار شدیم

-          توله سگ ، گفتم چرا رفتی آزمایشگاه ؟

-          خوب میخواستم بدونم دیگه

از مرد خشم فوران میکند . 

-          حروم زاده فکر کردی من خاجم یا نازا ؟

در همان حین به جان همسرش میافتد . زن فریاد میزند . آخه چرا ، چرا ؟

-          پدر سگ مگه ما همین پریشب با هم نبودیم .

-          خوب باید مطمئن میشدم

مرد دیگر از کنترل خارج میشود . مشت و لگدش را نثار وی میکند

دیگر از آن زن زیبا روی ، چیزی باقی نمانده . زن فریاد میزند

-          گه خوردم

-          چرا اشتباه میکنی که بعد بخوای معظرت بخوای ، من چند بار گفتم حرفای این لاله رو گوش نکن ، ها ؟

-          ببخشید . ببخشید

قول میدی آدم بشی ؟

بغض گلوی زن را گرفته  

-          باشه

مرد برای تثبیت قدرتش با خشم میگوید

-          باشه یا چشم ؟

زن بغضش میشکند . شروع به گریه میکند .

-          چشم چشم چشم

-          من چند بار بهت گفتم این لاله و شوهرش ، شهری ان ، تو رو خراب میکنن ، دیدی به حرف من رسیدی ؟ نه ؟

-          بله ، هرچی شما بگی .

مرد وی را گوشه ای پرتاب میکند . دستی به چایی میکشد . دوباره خشم میکند

-          برام چایی سرد آوردی ؟

-          اولش داغ بود

-          رو حرف من حرف میزنی ؟

زن را دوباره وحشت بر میدارد

-          ببخشید هرچی شما بگی . الان عوض میکنم

مرد لبخندی میزند

زن به سختی ، با دست و پای سیاه ، کبود و نیمه برهنه ، بر پای میایستد . چای سرد شده را بر میدارد و به سمت آشپزخانه میرود .

مرد فریاد میزند

-          کمرنگ باشه

زن چای را میاورد . مرد به چای نگاهی میاندازد .

-          بد نیست ، داری کم کم یاد میگیرد

زن قصد رفتن دارد . مرد مانع میشود

-          کجا ؟

زن هنوز در حال گریستن است

-          میرم بخوابم

-          حالا نمیخواد ، بیا بشین اینجا ببینم

زن از روی اجبار مینشیند .

مرد ادامه میدهد

-          خوب پسره یا دختر

-          نمیدونم

-          چرا ؟ مگه نرفتی آزمایشگاه ؟

-          آره ولی هنوز معلوم نیست

-          خوب عیب نداره ، میگم اگه پسر بود ، اسمشو بذاریم قدرت ، چطوره ؟

زن لبخندی میزند .  

-          خوبه

مرد هم لبخندی میزند

-          خوب اسم دخترم تو بگو

زن خیلی خوشحال میشود

-          ناتاشا

-           ناتاشا قرتیه . معصومه بهتره

-          چرا معصومه ؟

-          آخه برای معصومه بهتر میشه شوهر پیدا کرد تا این اسمای قرتی .

-          آره ، ولی دوست دارم دخترم مثل ناتاشا تو فیلم خواب و بیدار ، قوی باشه .

-          باشه ، تو میتونی ناتاشا صداش کنی

زن همه ی ماجرا را فراموش کرده و خیلی شاد به نظر میرسد .

-          آقا عبدالله شما خیلی خوبین

عبدالله احساس غرور میکند .

-          اگه قول بدی همیشه به حرفام گوش کنی ، منم دیگه نمیزنمت !

-          قول میدم

 

+ نوشته شده در  85/03/23ساعت 14:21  توسط حسین  | 

 دختر و پسری در دو خانواده از طبقات مختلف جامعه بدنیا میآیند

میریم یک سری به اونا بزنیم

- خانواده دختر

 فرزندشان را در آغوش گرفته ، بالا و پایین میاندازن .  خانواده ی شاد و خوشبختی به نظر میرسن .

نویسنده : "به علت کمبود زمان این خانواده را به حال خودشان میگذاریم و سراغ خانواده ی پسر میرویم :"

اوه ۱ ، ۲ ، ۳ ، ۴ نه ۵ پنج تا بچه . مادر خیلی شاد به نظر نمی رسه. پدر تو خودشه.  اگه از سر و صدای بچه ها بگذریم خانه خیلی فضای کسل کننده ای داره.

نویسنده "این فضا را بگذاریم، چند سالی بریم  جلوتر ( حدود ۲-۳ سال)"

- خانواده دختر

نیمه شبه. پدر و مادر مشغول صحبت کردن با دخترشون هستن.

پدر : بگو قورباغه

دختر : قولباقه

پدر و مادر میخندن.  فرزند که تعریفی برای خنده آنها ندارد در پیروی از آنان میخندد .

نویسنده: "در هر صورت اجازه بدید دیگه بخوابند."

- خانواده پسر

صبحه بچه ها در کوچه مشغول چرای صبحگاهی هستن پسر بچه مشغول شنا کردن در استخری ۲۰-۳۰ سانتی است که از محاسبه طول آن عاجزم اما به نظرم عرضش در حدود ۵۰ سانتی متری میشه و در حالی که ان دماغش آویزونه چندتا مگس را برای صرف صبحانه دعوت میکنه

نویسنده : بنظرم چند سال جلوتر اوضاع بهتر شود !

۳ سال بعد

بچه ها مدرسه ای شدن اول میریم سراغ خانواده دختر که الان برای خودش خانومی شده

- خانواده دختر 

 پدر و مادر پشت درب مدرسه منتظر بازگشت دخترن(از صحنه های رمانتیک صرف نظر شده)

خانواده پسر : پدر از صبح به سرکار رفته. مادر که چهره مریضارو داره مثل همیشه در گوشه ای خوابیده و میگه : خدایا دارم میمیرم و با نگاهی به فرزندان ادامه میدهد : شما که باور نمیکنید وقتی مردم میفهمید  !

بچه که از مادر نا امید شده به تنهایی با چهره ای افسرده و لباسهای کثیف و پوسیده ای که برادراش قبل از او استفاده کردن به مدرسه میره

- برمیگردیم به مدرسه دختره 

 بعد از ۱ ساعت بچه ها تعطیل میشون و به آغوش پدر و مادر برمیگردن در این بین دختر با چهره ای شاد در آغوش پدر و مادر قرار میگیره

پدر : عزیزم مدرسه چطور بود؟

دختر : بابا جون عالی بود

پدر : دخترم امروز روز توهه دوست داری کجا بریم ؟

دختر : هر چی مامی جون بگه

مادر : قربون دخترم برم و پس بوسیدن وی ادامه میدهد ؟نظرت در مورد توچال چیه؟

دختر : عالیه

نویسنده : بر خلاف میل باطنیم باید یک سری هم به خانواده پسر بزنیم تا هیچ تبعیضی قائل نشده باشیم !

- مدرسه پسرانه 

 بچه ها در کنار پدر و مادر خوشحال هستن بچه گریه کنان از مدرسه خارج میشه شاید دلیلش نبود پدر مادر باشه . اما نه در پشت سرش تعدادی از بچه ها نمایان میشن که یکصدا میگن : بچه گدا ...

بچه با آستینش دماغش را تمیز میکنه و با سرعت و گریان به سمت خانه باز میگرده

بچه وارد خانه میشه .

مادر : سلام پسرم اگه گفتی امروز غذا برات چی گذاشتم ؟

پسر که این نوع مهربانی را در مادر کم دیده به یکباره غم هاشو را فراموش میکنه و میگیه : نه مامان جون

مادر : آبگووووشت !

بچه که در طول عمر ۷ ساله اش غذایی لذیذتر از آبگوشت نخورده ، خوشحال میشه و مادر را بغل میکنه

۷ سال بعد

- خانواده دختر 

 مشغول بحث در رابطه با رشته ی مورد علاقه دختر و آینده تحصیلی دخترشون هستن و سپس به این نتیجه میرسن که باید مشکلشون رو با مشاور تحصیلی در میون بذارن

خانواده پسر : پسر بعد مردودی در ۳ سال متوالی از مدرسه اخراج میشه و پدر که برایش تفاوت خاصی نداره اونو به سر کار میفرسته

۲ سال بعد

- خانواده دختر

 دختر با پسران زیادی دوسته و این رابطه سالم برای وی و خانواده اش طبیعی و زیباست و حتی این روابط به روابط خانواده گی هم کشیده شده

- خانواده پسر

نیاز جنسی در پسر اونو از پای در آورده و این پسر با اون پسر ۲ سال گذشته تفاوت های فراوانی کرده .

 نویسنده : با این چهره فرسوده و سیاه و اوضاع مالی بد هرگز هیچ دختری به او نگاه هم نمیکند

۲ سال بعد

- خانواده دختر 

 دختر وارد دانشگاه شده و در رشته خوبی قبول شده است و همراه خانواده به شادی مشغوله

- خانواده پسر 

 پس از اون جریان با دوستایی آشنا شده و بهترین راه برای دوری از نیازش را خمار بودن میدونه

چهار سال بعد

- خانواده دختر 

 فارغ التحصیلی فرزندنشون رو  جشن گرفتن و به پایکوبی مشغولن

- خانواده پسر 

 خانواده پسر دچار از هم گسیخته گی شده و هر کدام در گوشه کناری مشغول گدایی و از این جور کارا هستن

پسر به نقطه ای رسیده که میتوان گفت آخر خط . در آخرین لحظات زندگیش در چهارراهی با دستمال و آب جلوی ماشینی میایستاد و شیشه ماشینی را پاک میکند خیلی جالبه که بگم تو اون ماشین همون دختر هم سنش نشسته. دختر هم پولی رو به اون میده . پسر هم پایان خودش را میبینه و به زندگیش پایان میبخشه .

نویسنده : حال که شخصیت پسر از داستان خط خورده است . سعی میکنم مطلبی کوتاه در مورد دختر بگویم و این نوشته را به پایان برسانم .

دختر ماجرای عشقش با جوانی را برای خانواده تعریف کرده و خانواده از آن جوان استقبال میکنند .

+ نوشته شده در  85/01/22ساعت 18:36  توسط حسین  | 

ساختمانی مجلل خود نمایی مینماید . در این بین یک زوج جوان با چهره هايي نسبتا زيبا از ساختمان خارج میشوند جوانی آن طرف خیابان با چهره ای افسرده و پريشان از سمت راست به چپ در حرکت است در همان حین نگاهی به زوج می اندازد و اشک در چشمانش جمع میشود . زوج جوان پس از سوار شدن در اتومبیل هم جهت با آن جوان راه می افتند. مرد صدای موسیقی را زیاد میکند بنظر داریوش می آید زن دقایقی در خود فرو میرود پس از چند لحظه به خود آمده و ضبط را خاموش میکند مرد : چرا خاموش کردی

زن : این آهنگای غمگین چیه میزاری ، مثلا میخوایم بریم سفر

مرد : خودت یه چیز شاد بذار

زن از بین سی دی ها هایده را پلی میکند و سپس میگوید : "آ" ما همیشه با همیم ؟ 

آ : با این شرایط حتما !

زن : اونجا که میریم همه چیز هست ؟
آ : راستش منم باره اولمه که میرم . اما مطمئن باش از این خراب شده بهتره
زن با امید خاصی چشمانش را روی هم گذاشته و میخوابد
آ  هم در خود فرو میرود
جاده چالوس
زن بیدار شده و میپرسد : پس کی میرسیم ؟
آ : تا میتونی از این منظره ها لذت ببر شاید دیگه نتونی ببینی
زن : مطمئن باش از این بهتراشو میبینیم
آ : از ما گفتن بود
زن با حالتی پشیمان میگوید : میخوای برگردیم ؟
آ با حالتی ناراحت : برای کی ، برای چی ؟
زن : نمیدونم 
آ : ببین " ب" حداقل دیگه هیچ مسئولیتی نسبت هیچ کسی نداریم . دیگه آزاد آزادیم  !!
ب: لااقل یه غذا به ما بده
آ : بذار وقتی رسیدیم
ب : اگه آماده نبود چی ؟
آ : تو جیبام 2-3 تا تخم مرغ گذاشتم . آماده شدنش 2 سوته
ب میگرید
آ با خنده : آب بدنتو الکی حروم نکن لازم میشه
ب : خیلی خری مگه نگفتی که همه منتظرمونن ، مگه نگفتي از اين خراب شده بهتره ؟
آ : گفتم که منم بار اولمه ، ولی خدا کنه بهمون برسن
ِب : من بوغلمون میخوام تو چی میخوای ؟
آ با خنده : تخم مرغ اونم با دست پخت خودم
ب به" آ " حمله میکند و او را میزند
آ ماشین را گوشه ای از خیابان میبرد و می ایستد
ب ، "آ" را در آغوش میگیرد و میگرید ." آ " هم میگرید و برای مرهم گذاشتن بر زخم دل "ب" میگوید: مگه نمیگفتی میخوای بری پیش بابا مامان
ب : میترسم رامون ندن
آ : چرا ؟
ب : شاید ما رو فراموش کرده باشن و پس از مکثی کوتاه میگوید
خیلی دوستت دارم
آ : منم دوستت دارم
آ ماشین را روشن میکند "ب" را میبوسد و در حالی که اشک در چشمانش جمع شده میگوید : به یاد من باش !
ب میگرید
اتومبیل به حرکت در می آید با سرعتی در حدود 100 کیلومتر در ساعت جاده را میپیماید
آ : چشماتو ببند داریم میرسیم
ب چشمانش را در حالی که از آن دریای اشك جاریست میبندد
آ : خداحافظ
ب به خود جرئت میدهد : همیشه در کنارت می مونم

آ لبخندی میزند و پس از لحظاتی کوتاه خود را در آسمان میبیند 

+ نوشته شده در  85/01/15ساعت 18:52  توسط حسین  | 

 

عقل در وجود ما قدرت حیرت آوری دارد پس بهتر است که فکر را حاکم وجود خود سازیم.