|
عقل در وجود ما قدرت حیرت آوری دارد پس بهتر است که فکر را حاکم وجود خود سازیم.
|
زنی ، در جلوی آینه با لبخندی بر لب خودنمایی میکند . بنظر میاید ، حامل خبر خوشیست .
صدای اف اف به گوش میرسد .
زن هول میشود . خود را مرتب میکند و به سمت اف اف میرود
- کیه ؟
- منم ، واکن
مرد وارد میشود . زن به استقبال وی میرود
- خسته نباشی
- سلامت باشی
- برو بشین برات چایی بیارم
مرد قدری شک میکند .
- ببینم زن ، دوباره چه خبره مهربون شدی ؟
زن لبخندی میزند
- برو بشین تا برات تعریف کنم
زن به سمت آشپزخانه میرود . چای را میریزد و به سمت همسرش بر میگردد
- چه خبره امروز خوشگل مشگل کردی ؟
زن لبخندی میزند
- اگه گفتی امروز کجا بودم ؟
- کجا ؟
- اگه گفتی ؟
- من چه میدونم چه گوری بودی ، زود باش بگو ، میخوام بخوابم
زن کنف میشود . اما به خود روحیه میدهد
- آزمایشگاه
- چی شنفتم ؟ واسه چی ؟
زن قدری میترسد . با حالتی وحشت زده میگوید
- اگه بدونی خیلی خوشحال میشی
- زود باش ، تفره نرو
زن برای القای شادی به مرد لبخندی میزند
- ما بچه دار شدیم
- توله سگ ، گفتم چرا رفتی آزمایشگاه ؟
- خوب میخواستم بدونم دیگه
از مرد خشم فوران میکند .
- حروم زاده فکر کردی من خاجم یا نازا ؟
در همان حین به جان همسرش میافتد . زن فریاد میزند . آخه چرا ، چرا ؟
- پدر سگ مگه ما همین پریشب با هم نبودیم .
- خوب باید مطمئن میشدم
مرد دیگر از کنترل خارج میشود . مشت و لگدش را نثار وی میکند
دیگر از آن زن زیبا روی ، چیزی باقی نمانده . زن فریاد میزند
- گه خوردم
- چرا اشتباه میکنی که بعد بخوای معظرت بخوای ، من چند بار گفتم حرفای این لاله رو گوش نکن ، ها ؟
- ببخشید . ببخشید
قول میدی آدم بشی ؟
بغض گلوی زن را گرفته
- باشه
مرد برای تثبیت قدرتش با خشم میگوید
- باشه یا چشم ؟
زن بغضش میشکند . شروع به گریه میکند .
- چشم چشم چشم
- من چند بار بهت گفتم این لاله و شوهرش ، شهری ان ، تو رو خراب میکنن ، دیدی به حرف من رسیدی ؟ نه ؟
- بله ، هرچی شما بگی .
مرد وی را گوشه ای پرتاب میکند . دستی به چایی میکشد . دوباره خشم میکند
- برام چایی سرد آوردی ؟
- اولش داغ بود
- رو حرف من حرف میزنی ؟
زن را دوباره وحشت بر میدارد
- ببخشید هرچی شما بگی . الان عوض میکنم
مرد لبخندی میزند
زن به سختی ، با دست و پای سیاه ، کبود و نیمه برهنه ، بر پای میایستد . چای سرد شده را بر میدارد و به سمت آشپزخانه میرود .
مرد فریاد میزند
- کمرنگ باشه
زن چای را میاورد . مرد به چای نگاهی میاندازد .
- بد نیست ، داری کم کم یاد میگیرد
زن قصد رفتن دارد . مرد مانع میشود
- کجا ؟
زن هنوز در حال گریستن است
- میرم بخوابم
- حالا نمیخواد ، بیا بشین اینجا ببینم
زن از روی اجبار مینشیند .
مرد ادامه میدهد
- خوب پسره یا دختر
- نمیدونم
- چرا ؟ مگه نرفتی آزمایشگاه ؟
- آره ولی هنوز معلوم نیست
- خوب عیب نداره ، میگم اگه پسر بود ، اسمشو بذاریم قدرت ، چطوره ؟
زن لبخندی میزند .
- خوبه
مرد هم لبخندی میزند
- خوب اسم دخترم تو بگو
زن خیلی خوشحال میشود
- ناتاشا
- ناتاشا قرتیه . معصومه بهتره
- چرا معصومه ؟
- آخه برای معصومه بهتر میشه شوهر پیدا کرد تا این اسمای قرتی .
- آره ، ولی دوست دارم دخترم مثل ناتاشا تو فیلم خواب و بیدار ، قوی باشه .
- باشه ، تو میتونی ناتاشا صداش کنی
زن همه ی ماجرا را فراموش کرده و خیلی شاد به نظر میرسد .
- آقا عبدالله شما خیلی خوبین
عبدالله احساس غرور میکند .
- اگه قول بدی همیشه به حرفام گوش کنی ، منم دیگه نمیزنمت !
- قول میدم

عقل در وجود ما قدرت حیرت آوری دارد پس بهتر است که فکر را حاکم وجود خود سازیم.