تبليغاتX
داستان و دست نوشته ها - زندگی خوبه یا بد ؟!
عقل در وجود ما قدرت حیرت آوری دارد پس بهتر است که فکر را حاکم وجود خود سازیم.
 دختر و پسری در دو خانواده از طبقات مختلف جامعه بدنیا میآیند

میریم یک سری به اونا بزنیم

- خانواده دختر

 فرزندشان را در آغوش گرفته ، بالا و پایین میاندازن .  خانواده ی شاد و خوشبختی به نظر میرسن .

نویسنده : "به علت کمبود زمان این خانواده را به حال خودشان میگذاریم و سراغ خانواده ی پسر میرویم :"

اوه ۱ ، ۲ ، ۳ ، ۴ نه ۵ پنج تا بچه . مادر خیلی شاد به نظر نمی رسه. پدر تو خودشه.  اگه از سر و صدای بچه ها بگذریم خانه خیلی فضای کسل کننده ای داره.

نویسنده "این فضا را بگذاریم، چند سالی بریم  جلوتر ( حدود ۲-۳ سال)"

- خانواده دختر

نیمه شبه. پدر و مادر مشغول صحبت کردن با دخترشون هستن.

پدر : بگو قورباغه

دختر : قولباقه

پدر و مادر میخندن.  فرزند که تعریفی برای خنده آنها ندارد در پیروی از آنان میخندد .

نویسنده: "در هر صورت اجازه بدید دیگه بخوابند."

- خانواده پسر

صبحه بچه ها در کوچه مشغول چرای صبحگاهی هستن پسر بچه مشغول شنا کردن در استخری ۲۰-۳۰ سانتی است که از محاسبه طول آن عاجزم اما به نظرم عرضش در حدود ۵۰ سانتی متری میشه و در حالی که ان دماغش آویزونه چندتا مگس را برای صرف صبحانه دعوت میکنه

نویسنده : بنظرم چند سال جلوتر اوضاع بهتر شود !

۳ سال بعد

بچه ها مدرسه ای شدن اول میریم سراغ خانواده دختر که الان برای خودش خانومی شده

- خانواده دختر 

 پدر و مادر پشت درب مدرسه منتظر بازگشت دخترن(از صحنه های رمانتیک صرف نظر شده)

خانواده پسر : پدر از صبح به سرکار رفته. مادر که چهره مریضارو داره مثل همیشه در گوشه ای خوابیده و میگه : خدایا دارم میمیرم و با نگاهی به فرزندان ادامه میدهد : شما که باور نمیکنید وقتی مردم میفهمید  !

بچه که از مادر نا امید شده به تنهایی با چهره ای افسرده و لباسهای کثیف و پوسیده ای که برادراش قبل از او استفاده کردن به مدرسه میره

- برمیگردیم به مدرسه دختره 

 بعد از ۱ ساعت بچه ها تعطیل میشون و به آغوش پدر و مادر برمیگردن در این بین دختر با چهره ای شاد در آغوش پدر و مادر قرار میگیره

پدر : عزیزم مدرسه چطور بود؟

دختر : بابا جون عالی بود

پدر : دخترم امروز روز توهه دوست داری کجا بریم ؟

دختر : هر چی مامی جون بگه

مادر : قربون دخترم برم و پس بوسیدن وی ادامه میدهد ؟نظرت در مورد توچال چیه؟

دختر : عالیه

نویسنده : بر خلاف میل باطنیم باید یک سری هم به خانواده پسر بزنیم تا هیچ تبعیضی قائل نشده باشیم !

- مدرسه پسرانه 

 بچه ها در کنار پدر و مادر خوشحال هستن بچه گریه کنان از مدرسه خارج میشه شاید دلیلش نبود پدر مادر باشه . اما نه در پشت سرش تعدادی از بچه ها نمایان میشن که یکصدا میگن : بچه گدا ...

بچه با آستینش دماغش را تمیز میکنه و با سرعت و گریان به سمت خانه باز میگرده

بچه وارد خانه میشه .

مادر : سلام پسرم اگه گفتی امروز غذا برات چی گذاشتم ؟

پسر که این نوع مهربانی را در مادر کم دیده به یکباره غم هاشو را فراموش میکنه و میگیه : نه مامان جون

مادر : آبگووووشت !

بچه که در طول عمر ۷ ساله اش غذایی لذیذتر از آبگوشت نخورده ، خوشحال میشه و مادر را بغل میکنه

۷ سال بعد

- خانواده دختر 

 مشغول بحث در رابطه با رشته ی مورد علاقه دختر و آینده تحصیلی دخترشون هستن و سپس به این نتیجه میرسن که باید مشکلشون رو با مشاور تحصیلی در میون بذارن

خانواده پسر : پسر بعد مردودی در ۳ سال متوالی از مدرسه اخراج میشه و پدر که برایش تفاوت خاصی نداره اونو به سر کار میفرسته

۲ سال بعد

- خانواده دختر

 دختر با پسران زیادی دوسته و این رابطه سالم برای وی و خانواده اش طبیعی و زیباست و حتی این روابط به روابط خانواده گی هم کشیده شده

- خانواده پسر

نیاز جنسی در پسر اونو از پای در آورده و این پسر با اون پسر ۲ سال گذشته تفاوت های فراوانی کرده .

 نویسنده : با این چهره فرسوده و سیاه و اوضاع مالی بد هرگز هیچ دختری به او نگاه هم نمیکند

۲ سال بعد

- خانواده دختر 

 دختر وارد دانشگاه شده و در رشته خوبی قبول شده است و همراه خانواده به شادی مشغوله

- خانواده پسر 

 پس از اون جریان با دوستایی آشنا شده و بهترین راه برای دوری از نیازش را خمار بودن میدونه

چهار سال بعد

- خانواده دختر 

 فارغ التحصیلی فرزندنشون رو  جشن گرفتن و به پایکوبی مشغولن

- خانواده پسر 

 خانواده پسر دچار از هم گسیخته گی شده و هر کدام در گوشه کناری مشغول گدایی و از این جور کارا هستن

پسر به نقطه ای رسیده که میتوان گفت آخر خط . در آخرین لحظات زندگیش در چهارراهی با دستمال و آب جلوی ماشینی میایستاد و شیشه ماشینی را پاک میکند خیلی جالبه که بگم تو اون ماشین همون دختر هم سنش نشسته. دختر هم پولی رو به اون میده . پسر هم پایان خودش را میبینه و به زندگیش پایان میبخشه .

نویسنده : حال که شخصیت پسر از داستان خط خورده است . سعی میکنم مطلبی کوتاه در مورد دختر بگویم و این نوشته را به پایان برسانم .

دختر ماجرای عشقش با جوانی را برای خانواده تعریف کرده و خانواده از آن جوان استقبال میکنند .

+ نوشته شده در  85/01/22ساعت 18:36  توسط حسین  | 

 

عقل در وجود ما قدرت حیرت آوری دارد پس بهتر است که فکر را حاکم وجود خود سازیم.